تبليغاتX
آنچه مدیران باید بدانند

روزي، مرد ِ «کوري» روي پله‌هاي يک ساختمان نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود. روي تابلو نوشته بود: "من کور هستم؛ لطفا کمک کنيد."

 

روزنامه نگار ِخلاقي از آن حوالي مي گذشت، نگاهي به مرد کور و تابلوئش انداخت.

فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه ي ديگر داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از «مرد کور» اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آنرا برگرداند و متن ديگري روي آن نوشت و دوباره تابلو را کنار پاي مرد گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر همان روز، وقتي روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.

«مرد کور» از صداي قدمهاي خبرنگار، او را شناخت و خواست که اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد: که بر روي آن چه نوشته است؟

 

روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته ي شما را به شکل ديگري نوشتم؛ و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

 

مرد کور، هيچوقت نفهميد، که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

 

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

 

نتيجه: وقتي، کارتان پيش نمي رود، استراتژي رسيدن به خواسته تان را عوض کنيد. و باور داشته باشيد که هر تغييري بهترين چيز براي زندگي است.

 

+ نوشته شده توسط سهیل عابدی در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 11:20 |

گفتگو با خدا

 

خوابيده بودم ؛

 

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .

اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودن

 

د . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .

با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»

+ نوشته شده توسط سهیل عابدی در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 11:10 |



آمار بازديد
آمار بازديد