تبليغاتX
آنچه مدیران باید بدانند
 

از پاييز خيلي بدش مي آمد. اولش فکر کردم شايد به خاطر باز شدن مدرسه هاست. اما او شاگرد ممتاز بود و دليلي نداشت از درس و مدرسه بدش بيايد… کاش دليلش را از او نپرسيده بودم. با اکراه جواب داد؛ گفت: پاييز منظره‌اش قشنگ است اما جارو کردن برگ‌هاي خشک درخت‌ها، مصيبت است …

 بيچاره بابا....................

 

 

+ نوشته شده توسط سهیل عابدی در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 18:1 |
 

خداوندا! مى‏خواهم به تو نزديك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بيدار شود، گفت: خداوندا! رحمتت را مى‏خواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكينان رحمت كند: گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مى‏خواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقه‏اى بدهد. گفت‏خداوندا! از درختان بهشت و از ميوه ‏هايش مى‏خواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبيحش را انجام دهد گفت: خداوندا! رهايى از جهنم را مى‏خواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند: گفت‏ خداوندا خشنودى تو را مى‏خواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد.

+ نوشته شده توسط سهیل عابدی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 8:49 |

 

 

گروهي از دانشمندان 5 ميمون را در يك قفس قرار دادند و نردباني كه بالاي آن موزي را قرارداده بودند، در اين قفس گذاشتند.

هر مرتبه كه يك ميمون از نردبان بالا مي رفت، دانشمندان بقيه ميمون‌ها را با آب سرد خيس مي كردند.

پس از مدتي هرگاه كه ميموني از نردبان بالا مي رفت، بقيه ميمون‌ها وي را كتك مي زدند.

پس از آن ديگر هيچ ميموني عليرغم ميل دروني جرات بالا رفتن از نردبان را پيدا نمي كرد.

 

سپس دانشمندان تصميم گرفتند كه يكي از ميمون‌ها را عوض كنند. اولين كاري كه اين ميمون انجام داد آن بود كه از نردبان بالا رفت. بلافاصله بقيه ميمون‌ها او را كتك زدند. پس از چند مرتبه تكرار اين ماجرا، عضو جديد ياد گرفت كه نبايد از نردبان بالا برود، هر چند كه دليل آن را نمي دانست.

 

دومين ميمون نيز تعويض شد و همين ماجرا اتفاق افتاد. ميمون تعويض شده اول هم، در كتك زدن ميمون دوم شركت كرد. ميمون سوم تعويض شد و ماجراي كتك زدن مجددا تكرار شد. ميمون چهارم تعويض شد و ماجراي كتك زدن مجددا تكرار شد و ميمون پنجم تعويض شد.

 

در نهايت پنج ميمون در قفس بودند كه هيچكدام هرگز با آب سرد خيس نشده بودند و هر بار كه يك ميمون براي بالا رفتن از نردبان تلاش مي‌كرد او را كتك مي‌زدند.

 

اگر امكانپذير بود كه از ميمون‌ها سوال شود كه چرا ميموني كه از نردبان بالا مي رود را كتك مي زنند، قطعا جواب اين مي بود كه «نمي‌دانم، اين روشي است كه هميشه انجام مي‌شود!»

 

چرا ما عملكرد خود را هميشه يكسان انجام مي دهيم اگر راه هاي مختلف ديگري نيز وجود دارند؟

+ نوشته شده توسط سهیل عابدی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 16:38 |
 

 

 

ظهر يك روز سرد زمستاني ، وقتي اميلي به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود .

فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:

 

« اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا . »

 

اميلي همانطور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي‌گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند ؟

 

او كه آدم مهمي نبود . در همين فكرها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت:« من ، كه چيزي براي پذيرايي ندارم! » پس نگاهي به كيف پولش انداخت .

 

او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد . وقتي از فروشگاه بيرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند . مرد فقير به اميلي گفت:" خانم ، ما خانه و پولي نداريم . بسيار سردمان است و گرسنه هستيم . آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد ؟ "

 

اميلي جواب داد:" متاسفم ، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را براي مهمانم خريده ام . "

 

مرد گفت:« بسيار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند .

 

همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند ، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد . به سرعت دنبال آنها دويد:« آقا ، خانم ، خواهش مي كنم صبر كنيد . » وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد ، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت .

 

مرد از او تشكر كرد و برايش دعا . وقتي اميلي به خانه رسيد ، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت . همانطور كه در را باز مي كرد ، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد . نامه را برداشت و باز كرد:

 

« اميلي عزيز ، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدا »

+ نوشته شده توسط سهیل عابدی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 16:35 |

كودكي ده ساله اي كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد.

 

پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد؛ استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

 

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.

بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به كودك ده ساله، فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد.

 

سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

 

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهي نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن «كودك يك دست» موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان كشورانتخاب گردد.

 

وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد!؟

استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!

 

نتيجه: ياد بگيريم كه در زندگي، از نقاط ضعف خود، به عنوان نقاط قوت استفاده كنيم. راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست؛ بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.

 

+ نوشته شده توسط سهیل عابدی در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 16:29 |



آمار بازديد
آمار بازديد